در جاده های پاییزی ام
بالاخره تموم شد این سریال ، خدا رو شکر که اگه تو زندگیم یه فیلم ترسناک پیدا نکردم که بترسونتم لااقل یه سریال پرهیجان دیدم. قالبم پکیده! پ.ن : فکر کنم باید خودمو به یه دکتر نشون بدم ؛ چون تو شب ، تنها و مثلا ً ترسناک ترین فیلم ها(!) رو هم که می بینم بهم اثر نمی کنه! دیشب خواب Michael Scofiel وLincoln Burrows رو دیدم. روز قبلش انقدر نگاه کردم که پلکام مث دو تا آهن ربای N و S همدیگرو جذب می کردن. امروز بیشتر نگاه می کنم شاید تو خیابون خودشونو دیدم. ۱۸/ مهر / ۸۸ من الان تا اپیزود ۸ فصل ۳ رو دیدم ولی هنوز به جواب این سوالم نرسیدم : این مایکل بدبخت این همه خودشو به آب و آتیش می زنه و همه کارا رو اون انجام می ده.حالا از اینا گذشته نقش اون از همه بیشتره و در واقع نقش اوله خوب؟پس چرا اول اسم این Dominic رو اول می نویسه؟ اگه شما می دونید بگید! دیشب با جوراب خوابیدم. دیشب خواب های خوبی دیدم. نتیجه اخلاقی: جوراب پوشیدن هنگام خواب باعث دیدن خواب های خوب می شود! دیدین روزایی که بارون می آد چقدرز ( چقدر رو که بکشید می شه این) همه چی خوب می شه زندگی شیرین می شه ، افق های تازه ای از آینده جلوتون گشوده می شه، پنجره های تازه ای از دنیا به روتون باز می شه ... ا ِ ببخشید می خواستم صداشو زیاد کنم دستم خورد ؛ کانال عوض شد. نه ولی حالا خداییش روزای بارونی مخصوصا ً وقتی مث دیوونه ها بارون می باره این بارون ، انگار مجاری مغزی آدمو باز می کنه ، همون طور که اگه زیاد زیرش وایسی مجاری سینوسی آدمو می بنده. خدایا عاشقتم که این بارونو پاییز و آفریدی. وااااااااای چقدر این کارتون آلوین و سنجاب ها قشنگه آدم دلش می خواد این سنجاب ها رو گاز بزنه البته این کارتون مال سال 2007 ا ِ ولی خوب من الان دیدمش ، مث کافه پیانو که مال سال 86 ا ِ ولی من تازه خوندمش ، خوب اگه حالا یکی همین الان از در بیاد تو و این وبلاگ رو که مال سال 85 ا ِ ولی الان پیداش کرده خوبه منم به روش بیارم؟!!!! اون تئودور جییییییگر با اون nightmare های عزیزش! خوب خدا رو شکر فهمیدم که بلاگفا ویرگول نداره همیشه با ویرگول بلاگفا مشکل داشتم ولی هر دفعه بی خیالش می شدم ولی امروز گیر دادم و همه دکمه ها رو امتحان کردم و فهمیدم که توش ویرگول کار نذاشتن! من از Internet Explorer شرمندم که یکی دو ماهی به اجبار اونو به Fire Fox فروختم ، حداقل آدم وقتی داره یه فیلمی چیزی دانلود می کنه دو تا صفحه دیگه اگه باز کنی این Estimated time left اش هی زیاد نمیشه ( که از صد تا فحش خوار مادر بدتره!!!)حالا هر چند که سرعت خود اون صفحه ها بیاد پایین! 2. امروز چند تا وبلاگ خوندم و حسابی حالم از جفنگیاتشون که بعضی هاشونم احیانا روشن فکرانه بودن بهم خورد.خدایی اگه از وبلاگ من حالتون بهم می خوره بگین.خودمو اصلاح می کنم یا وبلاگمو پاک! 3.دنبال یه قالب سفید گشتم ولی یه دونه که به درد و به پاییزی هام بخوره پیدا نکردم. از مرثیه سرایی نوجوانانی که فقط به سن جوانی رسیده اند متنفرم! اگه اینا رو نگم می مونه رو دلم. دوست دارم فکر کنم انگیزه نوشته هام تو نبودی و این من بودم که می نوشتم. دوست دارم فکر کنم این حس قدیمی دوست داشتنی معنی اش برگشتن توئه. دوست دارم وقتی با حافظ صحبت می کنم نه بیخودی امیدوارم کنه ، نه وعده سر خرمن بده ، نه حالمو بگیره ؛ ولی هیچ وقت این اتفاقا نمی افته! دوست دارم فکر کنم اگه برگردی همه چی مث اون وقتاست. اما حتی اینجوری ام نیست! شاید دلیل اینکه هنوز گاهی هستی ، اولین نفر بودنت بود.که قدرشو ندونستی! این پست برعکس تمام پست های قبلی ام که از این دست بودند ، اصلا ً برای تو نیست ؛ اصلا ً برای دیده شدن توسط تو نیست.فقط برای خودمه ، فقط! کاش انقدر بودی که « ...خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...» رو کامل برات می نوشتم .ولی نه «سایه سار همیشه » بودی ، نه « برگ و بار دل من» و نه حتی « نوبهار همیشه»1 شاید بهار بودی ولی نو ، نه! دوست داشتم فکر کنم انقدر بودی که این پست آخرین ِ این وبلاگ بود و بعدش ففط به حرمت تو دیگه نمی نوشتم ، یا حداقل دیگه اینجا نمی نوشتم ، که تا ابد بالاترین بمونی و دیده بشی ، ولی فقط بودی ؛ همین!!! البته از حق نگذریم.انقدر بودی که تا حالا هستی! ( البته گاهی2 ) 2 شرمنده ، اگه بعد از یه حال اساسی حالت گرفته شد. * من هنوزم مثل همیشه شادم ، و آروم ، فقط بلند بلند حرف زدم! ولی حافظ هر چی ام که بگه دروغ که نمی گه ، هان؟! بهش گفتم بعده ها از اینکه من رفتم اساسی پشیمون شدی ، یا نه؟ خیلی باحال بود : درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری کشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آخر کار دلبری برگزیده ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من بگوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس سوی من چه لب می گزی که مگوی لب لعلی گزیده ام که مپرس بی تو در کلبه گدایی خویش رنج هایی کشیده ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس همچو حافظ!!! همین کافیه تا با خیال راحت خیالتو واسه همیشه تووجودم قفل کنم! ولی شاهدش مثل همیشه واسه من سر دوونده. KEOنام یک کپسول کوچک زمان است که ذر سال 2010 یا 2011 به فضا پرتاب خواهد شد.این شبه سفینه که کمی از یک توپ بسکتبال بزرگتر است حاوی پیام هایی خواهد بود از ساکنان فعلی کره زمین به کسانی که 50 هزار سال پس از این روی کره خاکی خواهند زیست.پروژه KEO توسط سازمان فضایی ناسا ، یونسکو و سازمان فضایی اتحادیه اروپا پشتیبانی می شود.این ماهواره کوچک که چندی پیش از سوی یونسکو عنوان « پروژه برگزیده قرن » را دریافت کرد علاوه بر این پیام ها قرار است نمونه هایی از زندگی بشر امروز نظیر یک قطره خون که به صورت تصادفی انتخاب خواهد شد ، نمونه هایی از هوا ، آب دریا و خاک و همچنین کتابخانه معاصر الکساندر که نمونه خلاصه شده ای از دانش بشر امروز است را به همراه ببرد.همه آدم های روی زمین برای شرکت در این پروژه بزرگ دعوت شده اند و تا 31 دسامبر امسال (دهم دی ماه ) فرصت دارند پیام هایشان را برای پروژه KEO ارسال کنند.این پیام ها می تواند توضیحی در مورد زندگی اجتماعی و فرهنگی امروز ، یک مقاله علمی ، یک یادداشت شخصی و یا یک عکس خانوادگی باشد.برای ارسال پیام می توانید به آدرس keo.org بروید.برای شرکت کنندگان از هر کشور ، بخش مجزایی در نظر گرفته شده است. KEO مخفف هیچ کلمه ای نیست.این نام انتخاب شده ، صرفا ٌ به این دلیل که سه حرف به کار برده شده در آن به طور میانگین بیش از سایر حروف در همه زیبان های رایج روی زمین به کار رفته اند. این مطلب رو دقیقا ً از 40چراغ برداشتم. پ.ن 1: ایول رعایت copy right پ.ن 2 : سیمین جون اصن نگران نباش که 40 چراغ به دستت نمی رسه از این به بعد می تونی online
/*
/*]]>*/
بخونیش!!!![]()


![]()





1سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه


نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت
3:31 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت
12:39 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
9:8 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت
3:29 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
1.علاقه عجیبی به delete کردن دارم ، هر چیز اضافی ای رو دوست دارم سریع منهدمش کنم ؛ جزوه های کلاس کنکورم که نمی دونستم تو این 6-7 سال بیخودی موندن ، فایل های بیخودی ، پیوندهای بیخودی.امروز یادم افتاد تقریبا نصف این وبلاگ های پیوند شده یا سال هاست چیزی توش نوشته نشده یا هر چی توش بوده نویسنده اش پاک کرده یا یه همچین چیزایی.
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت
12:58 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت
12:51 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی|
