تبليغاتX
پاییزی هام
پاییزی هام

در جاده های پاییزی ام

 

بالاخره تموم شد این سریال ، خدا رو شکر که اگه تو زندگیم  یه فیلم ترسناک پیدا نکردم که بترسونتم لااقل یه سریال پرهیجان دیدم.

قالبم پکیده!

پ.ن : فکر کنم باید خودمو به یه دکتر نشون بدم ؛ چون تو شب ، تنها و مثلا ً ترسناک ترین فیلم ها(!) رو هم که می بینم بهم اثر نمی کنه!

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

 دیشب خواب Michael Scofiel وLincoln Burrows رو دیدم.

روز قبلش انقدر نگاه کردم که پلکام مث دو تا آهن ربای N و S همدیگرو جذب می کردن.

امروز بیشتر نگاه می کنم شاید تو خیابون خودشونو دیدم.

 

۱۸/ مهر / ۸۸

من الان تا اپیزود ۸ فصل ۳ رو دیدم ولی هنوز به جواب این سوالم نرسیدم : این مایکل بدبخت این همه خودشو به آب و آتیش می زنه و همه کارا رو اون انجام می ده.حالا از اینا گذشته نقش اون از همه بیشتره و در واقع نقش اوله خوب؟پس چرا اول اسم این Dominic رو اول می نویسه؟

اگه شما می دونید بگید!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

 

دیشب با جوراب خوابیدم.                  

دیشب خواب های خوبی دیدم.  

نتیجه اخلاقی:                               

 جوراب پوشیدن هنگام خواب باعث دیدن خواب های خوب می شود!

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 

دیدین روزایی که بارون می آد چقدرز ( چقدر رو که بکشید می شه این) همه چی خوب می شه زندگی شیرین می شه ، افق های تازه ای از آینده جلوتون گشوده می شه، پنجره های تازه ای از دنیا به روتون باز می شه ... ا ِ ببخشید می خواستم صداشو زیاد کنم دستم خورد ؛ کانال عوض شد.

نه ولی حالا خداییش روزای بارونی مخصوصا ً وقتی مث دیوونه ها بارون می باره این بارون ، انگار مجاری مغزی آدمو باز می کنه ، همون طور که اگه زیاد زیرش وایسی مجاری سینوسی آدمو می بنده.

خدایا عاشقتم که این بارونو پاییز و آفریدی.

وااااااااای چقدر این کارتون آلوین و سنجاب ها قشنگه آدم دلش می خواد این سنجاب ها رو گاز بزنه البته این کارتون مال سال 2007 ا ِ ولی خوب من الان دیدمش ، مث کافه پیانو که مال سال 86 ا ِ ولی من تازه خوندمش ، خوب اگه حالا یکی همین الان از در بیاد تو و این وبلاگ رو که مال سال 85 ا ِ ولی الان پیداش کرده خوبه منم به روش بیارم؟!!!!

اون تئودور جییییییگر با اون nightmare های عزیزش!

خوب خدا رو شکر فهمیدم که بلاگفا ویرگول نداره همیشه با ویرگول بلاگفا مشکل داشتم ولی هر دفعه بی خیالش می شدم ولی امروز گیر دادم و همه دکمه ها رو امتحان کردم و فهمیدم که توش ویرگول کار نذاشتن!

من از Internet Explorer شرمندم که یکی دو ماهی به اجبار اونو به Fire Fox فروختم ، حداقل آدم وقتی داره یه فیلمی چیزی دانلود می کنه دو تا صفحه دیگه اگه باز کنی این Estimated time left اش هی زیاد نمیشه ( که از صد تا فحش خوار مادر بدتره!!!)حالا هر چند که سرعت خود اون صفحه ها بیاد پایین!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
1.علاقه عجیبی به  delete کردن دارم ، هر چیز اضافی ای رو دوست دارم سریع منهدمش کنم ؛ جزوه های کلاس کنکورم که نمی دونستم تو این 6-7 سال بیخودی موندن ، فایل های بیخودی ، پیوندهای بیخودی.امروز یادم افتاد تقریبا نصف این وبلاگ های پیوند شده یا سال هاست چیزی توش نوشته نشده یا هر چی توش بوده نویسنده اش پاک کرده یا یه همچین چیزایی.

2. امروز چند تا وبلاگ خوندم و حسابی حالم از جفنگیاتشون که بعضی هاشونم احیانا روشن فکرانه بودن بهم خورد.خدایی اگه از وبلاگ من حالتون بهم می خوره بگین.خودمو اصلاح می کنم یا وبلاگمو پاک!

3.دنبال یه قالب سفید گشتم ولی یه دونه که به درد و به پاییزی هام بخوره پیدا نکردم.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

در جاده های پاییزی ام

از مرثیه سرایی نوجوانانی که فقط به سن جوانی رسیده اند متنفرم!

اگه اینا رو نگم می مونه رو دلم.


دوست دارم فکر کنم انگیزه نوشته هام تو نبودی و این من بودم که می نوشتم.

دوست دارم فکر کنم این حس قدیمی دوست داشتنی معنی اش برگشتن توئه.

دوست دارم وقتی با حافظ صحبت می کنم نه بیخودی امیدوارم کنه ، نه وعده سر خرمن بده ، نه حالمو بگیره ؛ ولی هیچ وقت این اتفاقا نمی افته!

دوست دارم فکر کنم اگه برگردی همه چی مث اون وقتاست.

اما حتی اینجوری ام نیست!


شاید دلیل اینکه هنوز گاهی هستی ، اولین نفر بودنت بود.که قدرشو ندونستی!

این پست برعکس تمام پست های قبلی ام که از این دست بودند ، اصلا ً برای تو نیست ؛ اصلا ً برای دیده شدن توسط تو نیست.فقط برای خودمه ، فقط!

کاش انقدر بودی که « ...خداحافظ ای داغ بر دل نشسته...» رو کامل برات می نوشتم .ولی نه «سایه سار همیشه » بودی ، نه « برگ و بار دل من» و نه حتی « نوبهار همیشه»1 شاید بهار بودی ولی نو ، نه!


دوست داشتم فکر کنم انقدر بودی که این پست آخرین ِ این وبلاگ بود و بعدش ففط به حرمت تو دیگه نمی نوشتم ، یا حداقل دیگه اینجا نمی نوشتم ، که تا ابد بالاترین بمونی و دیده بشی ، ولی فقط بودی ؛ همین!!!

البته از حق نگذریم.انقدر بودی که تا حالا هستی! ( البته گاهی2 )



 1سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

2 شرمنده ، اگه بعد از یه حال اساسی حالت گرفته شد.

* من هنوزم مثل همیشه شادم ، و آروم ، فقط بلند بلند حرف زدم!


ولی حافظ هر چی ام که بگه دروغ که نمی گه ، هان؟!

بهش گفتم بعده ها از اینکه من رفتم اساسی پشیمون شدی ، یا نه؟

خیلی باحال بود :

درد عشقی کشیده ام که مپرس  

زهر هجری کشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری برگزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاک درش

می رود آب دیده ام که مپرس

من بگوش خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من چه لب می گزی که مگوی

لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش

رنج هایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس

همچو حافظ!!!

همین کافیه تا با خیال راحت خیالتو واسه همیشه تووجودم قفل کنم!

ولی شاهدش مثل همیشه واسه من سر دوونده.

پاییزی هام




نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی|

KEOنام یک کپسول کوچک زمان است که ذر سال 2010 یا 2011 به فضا پرتاب خواهد شد.این شبه سفینه که کمی از یک توپ بسکتبال بزرگتر است حاوی پیام هایی خواهد بود از ساکنان فعلی کره زمین به کسانی که 50 هزار سال پس از این روی کره خاکی خواهند زیست.پروژه KEO توسط سازمان فضایی ناسا ، یونسکو و سازمان فضایی اتحادیه اروپا پشتیبانی می شود.این ماهواره کوچک که چندی پیش از سوی یونسکو عنوان « پروژه برگزیده قرن » را دریافت کرد علاوه بر این پیام ها قرار است نمونه هایی از زندگی بشر امروز نظیر یک قطره خون که به صورت تصادفی انتخاب خواهد شد ، نمونه هایی از هوا ، آب دریا و خاک و همچنین کتابخانه معاصر الکساندر که نمونه خلاصه شده ای از دانش بشر امروز است را به همراه ببرد.همه آدم های روی زمین برای شرکت در این پروژه بزرگ دعوت شده اند و تا 31 دسامبر امسال (دهم دی ماه ) فرصت دارند پیام هایشان را برای پروژه KEO  ارسال کنند.این پیام ها می تواند توضیحی در مورد زندگی اجتماعی و فرهنگی امروز ، یک مقاله علمی ، یک یادداشت شخصی و یا یک عکس خانوادگی باشد.برای ارسال پیام می توانید به آدرس keo.org  بروید.برای شرکت کنندگان از هر کشور ، بخش مجزایی در نظر گرفته شده است. KEO مخفف هیچ کلمه ای نیست.این نام انتخاب شده ، صرفا ٌ به این دلیل که سه حرف به کار برده شده در آن به طور میانگین بیش از سایر حروف در همه زیبان های رایج روی زمین به کار رفته اند.

این مطلب رو دقیقا ً از 40چراغ برداشتم.

پ.ن 1: ایول رعایت copy right

پ.ن 2 : سیمین جون اصن نگران نباش که 40 چراغ به دستت نمی رسه از این به بعد می تونی  online /* /*]]>*/

بخونیش!!!

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |



میلاد حضرت امیر فرخنده باد.

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |


]

دقیقا ً 4 سال پیش همین روز هممون رفتیم کنکور دادیم!!!

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

آخيييييييييييييش

خدایی آدم وقتی این پوشالای زبون بسته رو تو خیابون می بینه تو همون آفتاب احساس خنکی می کنه!

این روز ها همه کولر هاشونو سرویس می کنن شما چطور؟(شمام کولراتونو سرویس می کنید یا چیزای دیگرو؟!!!)

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

سر درد سينوزيتو ( سينوزستي)!

 

تازگی ها يه ذره كه پياده راه می رم غروب كه می شه پاهام انقدر درد می گيره كه فقط بايد بشينم ديگه نمی تونم  حتی مثلا ً از آشپزخونه برم يه چيزي بيارم بخوريم.

فواصل عود يا اود كردن سينوزيتم خيلی كمتر از قبل شده.

الان اينا رو گفتم كه شما دلتون برام بسوزه ( كه عمرا ً نمی سوزه ) بعد من بگم من به دلسوزی كسی احتياج ندارماينم يكی ديگه از بيماری هامه كه البته اين در مورد اكثريت قريب به اتفاق افرادی كه 3 ترم آخر تحصيلشون با معصومی كلاس داشته باشن طبيعيه كه مثل خودش ساديسم و مازوخيسم رو با هم می گيرند.

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

APRIL

بازم من بازم تو رو یک خط و یک جا و با هم ...

إ إ إ ببخشید می خواستم بگم بازم اردی ب ه ش ت!

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

من تا حالا فکر می کردم وقتی آدم عینکشو می ذاره رو سرش عامل نگهدارنده عینک موهاشه ، ولی دیروز یه مرد تمام کچل دیدم (دقیقا ْ شبیه همین آیکونه بود) که عینکش رو سرش بو و در حین راه رفتن کاملا ْ همstable بود.

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
ترک عادت موجب مرضه!!!

هر چیزی مشکیش بیشتر حال می ده!قالب هم همینطور.

واسه رفع تنوع(!!!) هم که شده چند وقت دیگه دوباره عوض می شه!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

واسه اينكه آدم سطح نوشته هاش دقيقا ً به اندازه 2 زار از هميشه بالاتر بره بايد يه مشقاتی رو به جون بخره ؛ مثلا ً وقتی دراز كشيده و ويژه نامه نوروزی چلچراغ می خونه بايد بلند شه و يه چيزایی رو يادداشت كنه كه بعدا ً بره تايپ كنه و بذاره تو وبلاگش.

از جمعه 23 / اسفند به ذهنم رسيد هر روز بيام يه جمله بنويسم:

جمعه 23 / اسفند : شايد سال ديگه با اين آرامش خيال و اين رخوت لذت انگيز اين سال ها نتونم يه هفته قبل از عيد رو در حالت لميده چلچراغ و كتاب و ... بخونم.

شنبه 24 / اسفند : ديشب فكر می كردم حرفی برای گفتن نخواهم داشت ؛ اما امروز هم حرف های خودش رو داشت.

1شنبه 25 / اسفند : امروز عصر بالاخره هوا يه كم بوی بهار می داد.

2شنبه 26 / اسفند : امروز بلانسبت شما داشتم تنهایی سبزی پاك می كردم ؛ يادم افتاد بچگيام هميشه هر يه نوع سبزی رو از مامانم می پرسيدم چه جوری بايد پاكش كنم و اون وقتا فكر می كردم يه روز اگه تنهایی خواستم سبزی پاك كنم چی كار كنم؟!!!!

3شنبه 27 / اسفند : امروز از 4 بعد از ظهر دقيقا ً هر يك ساعت و نيم يه بار يك كانال تلويزيون يه فيلم مسخره گذاشته كه مردم نرن 4شنبه سوری.

4شنبه 28 / اسفند : من هر وقت وارد مركز خريد انديشه می شم احساس می كنم وارد يه مهمونی شدم!!!

5شنبه 29 / اسفند : اين صفحه های قديمی عجب نوستالژی ای داره ؛ تازه واسه من كه اون وقتا يه فينگيل بچه بيش نبودم!!! وقتی اون سوزنه پا می شه مياد اون كنار می شينه خيلی هيجان انگيزتر می شه!!!! تازه بعضی وقتام مصداق واقعی « سوزنش گير كرده هم اجرا می شه»!

جمعه 30 / اسفند : هر چند كه سال تحويل همراه با بهرام رادان بود ولی من همچنان عيدو دوست ندارم.ولی از ته قلبم می خوام که حول حالنا الی احسن الحال!

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

 

خوب بالاخره من تصميم كبری خودمو گرفتم و فهميدم كه واسه ارشد ؛ اگه زنده بودم چی بخونم.البته 6 ماه يه بار نظرم عوض می شه ولی غلط نكنم اين ديگه راه خودمه ؛ راه اصلی خود خودمه.

آخه اولش می خواستم برم بدون كنكور ( چون حوصله خفن درس خوندن نداشتم) پيام نور MBA بخونم بعد ديدم اينم مثل همه چيزای ديگه ای كه تو ايران باب می شه لوث شده و حالا به دلايل ديگه بی خيالش شدم ، بعد در اثر نشست و برخاست 1 با دوستان صنايعی و اينكه ديدم چقدر رشتشون آسون 2 و احيانا ً باحاله و كلا ً 5-6 تا درس دارن كه تو كنكور می آيد گفتم برم صنايع بخونم يكی از كتاباشونم گرفتم و چند صفحه (!) خوندم و در تمام اين مدت هم می گفتم كه رشتمو ( هر چند كه كاملا ً از رو هوا انتخابش كردم) دوست دارم ولی سخته و سيمينی بايد بگم كه مدتی بود كه داشتم به مامان بابام می گفتم كه آره اينجورياست و آسونه  و...  و می شه و مامانم می گفت آره آسونه واسه كسی كه 4 سال خونده باشه نه تو كه 1 ساله می خوای بخونی ، بابام هم حرف خاصی نزد ولی حالا بين خودمون باشه  فكر كنم اصن تو دلش جدی نگرفته بود حرفمو.تا اينكه برادر گرام شما تمام حرفایی كه من قبلا ً به مامان بابام گفته بودمو گفت و من بسی مشعوف شدم كه حرفام واقعا ً درست بوده كه برادر بزرگوار شما  كه تو مهندسی شيمی رودست ندارن هم همين نظراتو دارن!!!

اما سرانجام ديدم نه ، با رشته خودم (البته اگه معصوميشو حذف می كردن) خيلی حال می كنم.

حالا با تمام احترامات ؛ آی ملت دوباره شروع نكنيد هر وقت منو می بينيد مث اون يكی كنكور 4 سال پيش بگيد چی شد فبول شدی؟؟؟؟؟؟؟3  احتمالا ً به طور جدی سال 89 كنكور می دمو قبلش درس خوندنم يه چيزی در حد برو بابا ا ِ.4

 

پ.ن :

1- شما كه لطف می كنيد و غلط ديكته ايامو می گيريد اگه لوث و برخاست غلطه ببخشيد ، آخه الان هيچكی تو خونه نيست ازش بپرسم.ولی اگه اشتباست بفرماييد.

2- می دونم هر رشته ای سختی خودشو داره و اين احيانا ً شامل صنايع هم می شه! و اين حرفای بالا رو من باب دور هم بودن گفتم.

3 – دچار خودبزرگ بينی نشدم و فكر نكردم خيلی مهمم كه همه ازم بپرسم ولی اون سری يه سری آدمايی بودن كه اگه هر هفته هم منو می ديدن می پرسيدن چی شد!!! هر چند اونا كه اينجا رو نمی خونن.

4- به قول اهالی چلچراغ

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

به زودی در این مکان یک مطلب جدید گذاشته خواهد شد قول می دم!!!

(فردا صبح)

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

دارم خستگی در می كنم!

خوب دوران كسل كننده امتحانا هم تموم شد و حالا مونده « اون لحظه ای كه می گن رو برد نمره زدن» البته خداييش خيلی بده كه نمره ها رو ديگه رو برد نمی زنن.اولا ً كه اونجوری می رفتم فضولی می كردم و نمره مردمو می ديدم ، بعدشم بايد منتظر می شدم يه هفته 10 روز بعد امتحانا پاشم برم دانشگاه يا مثلا يكی اتفاقی نمره مو ببينه بهم بگه ، ولی اينجوری هر روز می تونم برم چك كنم ببينم اين اساتيد گش...د نمره ها رو دادن يا نه؟من واقعا نمی دونم اينا چی كار می كنن ، امتحان آز شيمی فيزيك كه دقيقا 8 دی بوده هنوز نمره اش نيومده.

تو امتحانا كه خودمو مجبور كرده بودم نيام نت يه چيزایی ميومد تو ذهنم كه بيام بنويسم اما چون حتی رو كاغذ هم ننوشتمشون الان حتی موضوعشونم يادم نيست!

امروز رفتم يه آموزشگاهی اون خانومه كه ثبت نام می كرد يه دختری بود هم سنای خودم ، بعد گفت دانشگاه كجا می ری منم گفتم ، بعد گفتم چطور مگه گفت قيافه ات برام آشناست ، خلاصه آخرش فهميديم كه كلاس كنكور و در واقع پيش دانشگاهيمون يكی بوده ، يه بار ديگه ام اين اتفاق افتاده بود يكی از بچه های دانشگاه منو شناخته بود و من اصلا ً قيافه اينا حتی برام آشنا هم نيست چه برسه به اين كه يادم باشه كجا ديدمشون ، حالا جالبيش به اينه كه اون وقتا عينك می زدم و الان نمی زنم و خوب احتمالا ً قيافه ام عوض شده.خلاصه اين نشون می ده چقدر من به آدمای اطرافم توجه داشتم اون وقتا!!!!!

 

 

 

سلام

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر نظرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 

بعضی وقتا ايرانی بودن حال ميده.

مث الان كه اول محرمه ،هممونم می دونيم هر خبری كه هست تازه از دهم محرم شروع می شه ولی به صرف ايرانی بودن از اول محرم page  امو مشكی و قرمز می كنم.

 

محرم

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

تا حالا فكر مي كردم به خاطر قالب وبلاگمه كه دوسش دارم يادم افتاد كه قالبش يه جور ديگم كه بود باهاش كلي حال مي كردم حالا هم با اينكه واسم غريبه اما كلي دوسش دارم = خودشيفته؟!!!

امشب از اون شباس كه حالم يه جوريه بعضي وقتا همين جوري الكي اينجوري مي شم با ديدن يه آدم با شنيدن يه اسم... هيچ چيزي تو اين دنيا الكي اتفاق نمي افته.برگي از درختي نمي افته  بدون ...خدايا يعني عيد غدير و علي(ع) هم بايد منو ياد... هذيون!!!!!!!!!

امروز ۲۶ آذره.برف اومد.غروب كه مي اومدم خونه بيشتر از هميشه دندونام مي خورد بهم.شدتش هم از هميشه بيشتر بود.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
كافه من  

از اول اول شروع می كنم ؛ من هميشه تو بازیای بچگيمون معلم می شدم ، الانم تدريسو دوست دارم يعنی دوست دارم مثلا ً برم دكترامو بگيرم بعد بيام همين دانشگاه زيقی خودمون كه اميدوارم اون موقع دز زيقيتش كم شده باشه ور دل نادرپور اينا درس بدم.

بعدنا مثلا ً يادمه پنجم دبستان تو امتحان انشای نمی دونم ثلث چندم نوشتم دوست دارم نويسنده شم.الن می بينم كه نوشتن يه رمان خيلی حوصله می خواد كه آدم همه جزئياتو بنويسه.

ديگه دوست دارم تو يه كتابفروشی كار كنم ؛ اينجوری يه عالمه كتاب جديد می خونم ( تازه می تونم اگه خوشم اومد بخرمش ، هر چند برا من مهم اينه كه بخونمشون ، آرشيو درست كردن برام مهم نيست.)

دوست دارم يه كافه داشته باشم ، اما ياد ستاره می افتم كه كاف ستاره رو داشت و ... اما نه ؛ به بهرام رادان پيشنهاد می دم مديريت كافه ويوناشو بسپره دست من!!!

آهان راستی كار كردن تو گل فروشی رم دوست دارم هر چند كه بست گلا يه كم سخته اما خوب ياد می گيرم.

خلاصه اين كه يه عالمه از شغلا رو دوست دارم.

من 5 تا كارو كه دوست اشتم گفتم ؛ حالا بيايد و شما هم ، هر كی كه منو می شناسه و من اونو نمی شناسم ، هر دومون همديگرو نمی‌شناسيم ، هردومون فكر می كنيم همديگرو می شناسيمو واقعا ً نمی شناسيم و ... بيايد بگيد چه شغلایی رو دوست داريد داشته باشيد يا مثلا ً اگه بلاگ داريد اگه دوست داريد اونجا بگيد.

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

من يه كلاس می رم بيرون از دانشگاه ، كه روزای زوج 8 تا 9:45 ا ِ و از اون ور شنبه هاش يه كلاس دارم كه 9:50 شروع می شه تو دانشگاه حالا اون كلاس اوليه تقاطع عباس آباد - سهروردیه و دانشگاه هم كه تو جردن يُخته بالاتر از ميرداماده و در حالت عادی ، يعنی اگه برف و بارون نياد ، همين جوری الكی ترافيك نباشه ، راننده تاكسيه از اونا نباشه كه به همه راه بده و راننده اتوبوس 55 ساعت صبر نكنه اتوبوس پر شه اين مسير تا دانشگاه حداقل ِ حداقل يعنی mp3 ، نيم ساعت طول می كشه و ترم قبل ( اين كلاسه هر ترمش دو ماهه) به لطف معصومی1 چون دو جلسه اولشو نرفتم مجبور شدم بدون غيبت تا آخر برم يعنی هر جلسه شرمنده پيرمرد شدم2 ، يه بار هم واسه دومين بار 3 بش گفتم ببخشيد من دير ميام ، امروز انقدر دويدم كه پام درد گرفت ؛ گفت : آآآآآآ ه ببخشيد!!!!4

خلاصه امروز جلسه اول ترم جديد بود و چون معلمم قبلا ً معلمم بود منو می شناخت و خودش گفت يه ربع زودتر برو بعدم به همه گفت واسه همه اينجوری نيستا چون شراره5 رو می شناسم!!!!!!!!!!!!!! ولی جالب اينجاست كه بازم فقط 10 دقيقه زودتر از هميشه رسيدم ، فكر كنم دليلش اينه كه اتوبوسه هميشه رأس يه ساعتی راه می افته6 بعد سر راه واسه خودم مجله خريدم و چون گرسنه ام بود از يه مغازه ای كه ميوه و آب ميوه و بستنی دستگاهی و ... می فروشه و امروز كشف كردم بقالی هم ه َ 7 بيسكيويت8 خريدم ولی خوب همه اين اتفاقا تا اتوبوسه راه بيفته افتاد ، اونم انقدر دير راه افتاد كه چند صفحه از مجله هرو تا قبل از راه افتادنش خوندم ( آخه از وقتی چشممو عمل كردم مث باكلاسا تو ماشين در حال حركت چيزی نمی خونم هر چند تو مسافرت واقعا ً حوصله ام سر می ره ولی خوب عوضش باكلاسه ، البته سر امتحانای آخر ترم ممكنه يا كلاس ملاسو بی خيال شم ، يا ليسانس ميسانسو) تو راه هم خيلی ريلكس (!) واسه خودم محسن چاوشی گوش می كردم اما يه صدايی ميومد كه شبيه آهنگ چه خوب من و تو با هم باشيم بود.(تو اتوبوس)9

خلاصه من تصميم گرفته بودم كه اين ترم يه خورده غيبت كنم كه كلاس دانشگاهو سر وقت برسم و بيشتر از اين شرمنده پيرمرد مهربان نشم ، از اون ورم گفتم حال می ده اصلا ً غيبت نكنم ؛ خدايا از اين دوگانگی فرهنگی نجاتم بده!!!!!!!!!!!!!!

وقتی يه چيز جديد به ذهنم متبادر می شه كه بيام اينجا بنويسم انقده خوشحال می شم كه می تونم اون فاصله نيم ساعته رو پرواز كنم و 5 دقيقه ای برسم10.به جون خودم از حل مسائل جذب سطحی و cooling tower هم همين قدر خوشحال می شم ، اما موضوع اينه كه اولی بيشتر فاز می ده.مدت ها هم به اين موضوع فكر می كردم كه چرا مث دو سه ترم اول در طول ترم درس نمی خونم كه آخر ترم جملات محبت آميز نثار خودم نكنم ، اما الان ديگه فهميدم كه اين موضوع تا حد زيادی طبيعيه و ديگه اينجوری به وجدان بيدارم شب بخير گفتم و خوابوندمش!

 

 

پانوس:

1- اصن نمی شه من بيام يه چيزی بنويسم كه توش معصومی نباشه ؛ ارادته ديگه!!!

2- منظور جير سراییه ، می بينم كه هر چند تا پست يه بار دارم يه عالمه از يه استاد می نويسم ، الان ديگه فقط چند تاشون موندن كه در وقت مقتضی يه حال اساسی از اونا هم می گيرم آهان نه ببخشيد حال می دم.

3- اين دومين بار محض خودشيرينی بود و البته زياد تقصير من نيست چون اون بنده خدا خيلی پيره و همه چيو يادش می ره و اصولا ً منو با ديگران اشتباه می گيره ، اما يه وقتايی هم مث عمو تير تپر كه هر وقت حال می كرد می شنيد و هر وقت به نفعش نبود نمی شنيد يه چيزایی رو خوب يادش می مونه(عمو تير تپر هم هفت هشت سال پيش تو برنامه مهران غفوريان بود)

4- فكر كن استاد به خاطر دير رسيدن تو ازت معذرت بخواد!

5- آخ آخ يادم باشه از اين به بعد تو همون كلاسه بگم nick name ام شروره ، مث اينا كه اسمشون تو شناسنامه تقیه می گن بهم بگيد نقی!

6- ايول مملكت ِ ontime

7- يعنی هست.

8-همون بيسكوييت.

9- ديدم تو چهار خط اخير اين كلمه رو تكرار نكرده بودم گفتم بگم ، واسه اعصاب مخاطب بد نسيت.

10- اصولا ً دروغ كه حناق نيست.

خوب ديگه بيشتر از اين سخن نمی رانم تا آيندگان نگويند شرور پيرْ زنی وراج بوده (اينم تلميحی بود(!!!) به جمله يه كسی كه اسمش يادم نيست).

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه! به افتخار مدير گروه نسبتا ً محترم كه ما را برای 3 هفته ترك كرد و ملتی را مسرور كرد!!!

ايشالله بره اونجا اصن بشه رئيس كل سازمان ملل ، معاون اوباما ، هر چی نمی دونم ، خلاصه ديگه بر نگرده.

 

وای 3 هفته بی معصومی ، چه مسرت انگيز!

اينجا معصومی ياد جوونياش افتاده كه داشته می رفته سربازی!

اين آقاهه داره همه چيو چك می كنه كه يه موقع معصومی نتركه!

معصومی اون وسطاست نمی بينيش؟!!!

همه هم اومدن استقبالش.بوش هم پشتشته!

اين مرده اسمش چی بود؟...آهان كلينتون هم اومده استقبال!

اين خانومه هم مادرشه ، اونجا با كلاس شده!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

????!!!!!

احساس خباثت می كنم ، با يه كار آموزی كه نرفتم سمينار و تحقيق و كنفرانس درسای ديگمو ارائه می دم.احتمالا ً پروژمم همين موضوعو برمی دارم ، بعد ديگه می تونم در مورد خوردگی تو سمينارای بين المملی 1 شركت كنم.

فردا سمينار مجيديان دارم ، امتحان آز شيمی فيزيك دارم ، چهارشنبه امتحان زبان دارم باز دوشنبه بعدش امتحان زبان دارم ، واسه همه درسام بجز خوردگی ( اين خودش اسم يه درس هم هست!) كنفرانس و پروژه و ... دارم ، گفتم واسه خوردگی ام برم يه چيزی بگم من كه مطلبشو دارم ، تازه گزارش كار آموزيمم هست ، آخ داشت يادم می رفت گزارش كار آزمايشگاه هامم كه نگوووووووووو.

زندگی چه سخته.

 

پانويس:

1- مگه همون سمينار بين المملی برم!!!

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

حالا ديگه وقتشه به اتفاقات اين چند وقته در يك پست 1 طولانی بپردازيم ، آخه اينجا مثلا قرار بوده دفتر خاطرات باشه ولي الان چند وقتيه كه تغيير كاربری داده.

به ترتيب زماني

1.خودمونو تحويل می گيريم و جلسه می ذاريم و اساسنامه انجمن ادبيمون رو می نويسيم ، يكی از حركت های هوشمندانه دبير محترم انجمن 2  اينه كه تو اساسنامه نوشته يكی از شرايط اعضای شورای مركزی اينه كه حداقل 3 ماه فعاليت موثرتو انجمن داشته باشن ( يعنی اگه قبلا نداشتن الان نمی تونن عضو شورای مركزی شن ) پس بدين ترتيب يعنی فقط خودمون می تونيم ...

نتيجه اخلاقی : ايرانی ها از همين جاها شروع می كنن به قانون گذاشتن واسه سركار گذاشتن 3 مردم.

 2.گند زدن با اين ثبت نام اينترنتی شون نه پرداخت الكترونيكی شون كار می كنه ، نه همنياز ها رو می ذاره با هم بر داريم ، نه اولويت گذاشتن (مثلا به ترتيب معدل) ، نه كلاس هاشون ظرفيت داره (مثكه اين آخری ربطی به اينترنتی شدن نداشت!!!)خلاصه ،‌ برق خونه ما هم 5 دقيقه بعد از شروع ثبت نام رفت و تو نيم ساعت اول تمام كلاس های كم ظرفيت 4 پر شده بودن و من الان با يه آدم مشروط هيچ فرقی ندارم چون فقط 14 واحد ،‌ اونم چی 8 واحدش آزمايشگاه و عمومی ، بر داشتم.و هر چه فرياد داشتم بر سر معصومی كشيدم و حالا ديگه فقط می تونم دعا كنم و اميدوار باشم كه از اون 4 تا درس اصلی و تخصصی يه خورده اشو بهم تو حذف و اضافه بدن ، البته فقط من نبودم كه اين مشكلات رو داشتم تا الان با هر كی حرف زدم حداقل يكی از اين چيزايی كه گفتم مشكل اونم بوده.

3.بالاخره بعد از1 ماه و خورده ای به نادرپور ( استاد كار آموزيم ) زنگ زدم و خودمو از نگرانی درآوردم ، آخه يكی اينكه به ناگه ديدم موضوعم شده خوردگی و استاد درس خوردگی يه نفر ديگه است می گفتم نكنه بگه چرا با من برداشتی برو حذف كن ترم های بعد بردار ... و ديگه اينكه گفتم نكنه چون از اول ترم هيچ خودمو نشونش ندادم يا اون خودشو نشون دانشگاه نداده بگه برو حذف كن ترم های بعد بردار ...دانشجو!!! انقدر بی خيال نباش.

وديگه اينكه حالا بالاخره من الگومو تو زندگی پيدا كردم ، البته قبلا ها هم اگه يه رفتار خوبی از كسی می ديدم سعی می كردم انجامش بدم و اگه يه رفتار بدی می ديدم لقمان می شدم!!!اما حالا اين استاد محترم كه خوش برخورده ، هميشه به يه حاله و اصولا مودی نيست كه آدم تكليف خودشو باهاش ندونه ، فوق العاده فعال و پر انرژيه ، علاوه بر زمينه درس و كارش آخر كامپيوتره ، حتی اگه بخواد كلاس رو بپيچونه هوشموندانه می پيچونه 7 و البته قبلش می گه كه بچه ها علاف نشن پس يعنی آدم با برنامه ايه و البته به اندازه كافی handsome ( همين الان زدم به تخته كه چشم نخوره )  ديگه كاملا الگوم شده.

و ديشب داشتم به اين فكر می كردم كه يهو مثلا بفهمم كه نادر نادرپور مثلا عموشه ، بعد من ميگم

- ا ِ چه جالب!!! شما هم شعر می گيد؟

- آره بعضی وقتا.

- ا ِ چه جالب!!! شعراتونو بياريد بخونيم.

- بيا اين آدرس سايت ( يا وبلاگمه ) برو بخون.

- ا ِ چه جالب!!! ( آهان الا ديالوگ ها تموم شده بود نبايد می گفتم ا ِ چه جالب!!! ولی خوب ديگه گفتم ا ِ چه جالب!!! و در همين لحظه back space از كار افتاده.

بعد من می رم و می خونم و براش كه خواستم نظر بذارم آدرس اينجارم می دم و اونم نيست خيلی وقت آزاد داره مياد می شينه اين چيزا رو در مورد خودش اينجا می خونه.ولی واقعا يكی از بچه های دانشگاه كه اصلا همديگرو نديده بوديم و دو سه سال هم بود كه فارغ التحضيل شده بود يه باری داشته نادرپور رو سرچ می كرده و سر از اينجا در آورده.

پانویس:

1.می دونم پست اشتباهه ولی كلمه مناسب ديگه ای هم پيدا نكردم.

2.چه حلال زاده همين الان sms زد.

3.منظور فقط اشتغال زايیه و بس! فكرای بد نكنيد.

4.باز هم منظور كلاس های با گنجايش كمه فكر بد نكيد.( اصلا فكر بدی نمی تونه وجود داشته باشه و اين جمله كاملا حشوه!!!)

5.مثلا 3.45 شو6

6.يه ضرب المثل مهندسی می گه اگه می خوای مردم بيشتر باور كنن كه حرفات دقيقه هيچ وقت تو صحبت هات عدد رند استفاده نكن.

7.(هااااااا! كلی دنبال 6 تو متن گشتی ) منم كه مرده حركت های هوشمندانه.

8.به مرگ خودم اگه راست بگم.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

بانگ ملي خودمونه ،  در زمان كلنل لياخوف تحت تاثير استعمار غرب اين شكلي بود

امروز رفتم يه بانگ ( از زبان پدر بزرگ مادربزرگا) ملي كه صندلي نداشت بشينيم و يه خانمه هي صدا كنه شماره فلان به باجه فلان ( اين فلان فلان فحش نيست ها) و بايد ساعتها تو صف واي ميستادم واسه همين كلي وقت واسه فكركردن بود ، داشتم به اين فكر مي كردم اولين باري كه بانك تو ايران باز شده مردم چه جوري اعتماد كردن و پولشونو دادن بجاش فقط يه ورقه گرفتن كه مثلا اين رسيده؟اونم اون آدماي به شدت سنتي كه اگه يكي يه چيزي بر خلاف عادت هاي پونصد سالشون بگه و پيشنهادي كنه مي خوان بزنن كلا بيارنش پايين فك كه جاي خود داره!!!

 

واي خدايا ثبت نام اينترنتي به محله ما هم رسيد.

كي مي گه تهران امكاناتش از شهراي ديگه بيشتره؟ الان چند وقتيه كه بيشتر دانشگاه هاي شهرستان هاي ديگه و حتي تهران ثبت نامشون اينترنتيه ولي ما تا همين ترم قبل تا به طور متوسط 11 بار* نمي رفتيم اون ساختمون و نمي اومديم اين ساختمون ثبت ناممون انجام نمي شد ، تازه تابستون كه معصومي ( مدير گروه ) تو اتاق خودش يعني دقيقا طبقه آخر نشسته بود و اگه فكر مي كنيد ما چيزي به نام آسانسور داريم سخت در اشتباهيد. 

* : دروغ كه حناق يا حناغ نه فكر كنم همون حناق نيست!!!

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

زيبايي كودكي اين بود

كه هر گاه گريه مي كرديم

مي توانستيم پيش خودمان فكر كنيم

حالا حتما خدا خيلي دلش برايمان مي سوزد.

 

عليرضا روح نواز


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

من

که

توی

 سیاهیا

 از

 همه

 رو سیاترم 

،

میون

 اون

 کبوترا

 با

 چه

رویی

 بپرم ؟!!!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |
 

 

بد نیست آدم خودشو تو اینه دوستاش ببینه ... به نظرت شراره چه جور آدمیه؟؟؟لطفا حرفتو رک و بدون سانسور بزن!ممنون!

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |

 

تا آخرين دانه شنی اين ساعت قديمی تمام شود ، به خودم فرصت دادم تا خاطرت از خاطراتم پاك شود ؛ و شد. اما فقط تلنگری لازم بود تا عطرت را در ذهنم زير و رو كند تا ضرباهنگ نفس هايم تغيير كند و بفهمم دارم به تو می انديشم! و اين قراری بود ميان من و او:« كه تو می آيی.»

باز اين پل جاودانه سه حرفی از قلب من تا تو ، من را تا مرز نوشتن ؛ به جنون می كشاند ، حتی اگر پله های سمت تو شكسته باشند يه ته اقيانوس افتاده!!!

                                                        ش.م

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط شراره م.ابوالحسنی| |